دفاعیه برای عشق...
نمی دونم چرا بعضی وقتا ما آدما اینقده بی انصاف میشیم گاهی دوست داریم گناهامونو مثه یه شال گردن دور گردن یه مترسک بیچاره بندازیم یا اشتباهاتمونو به پای این روزگار بنویسیم....
چند وقتی میشه به هر جمعی یا یه انجمن یا سایتی میرم طبق معمول حرف از عشق و عاشقیه,همه هم یه جورایی دل پری از این قضیه دارن....از تجربه های تلخ و شیرین خودشون مینویسن ,کلی با هم حرف میزنن و آخرش به این نتیجه میرسن که:
آره عشق توو این دوره و زمونه مرده و اصلا عشقی وجود نداره....عشق فقط واسه دوره ی لیلی و مجنون بود و الان دیگه کسی ارزش عاشق شدن نداره..... و از این جور حرفا که باهاش خودشون رو یکم آروم می کنن و همه ی این فاصله ها رو هم مثه همون شال گردن دور گردن عشق بیچاره میندازن...
توو همون لحظه ها بود که دلم به حال عشق سوخت.با خودم گفتم مگه میشه خدا یه روزی این نعمت رو بهمون داده و حالا اونو ازمون گرفته!
عشق همیشه پاک و مقدس بوده وهست... این گناه ما بوده که نمیتونیم عاشق باشیم و عشق رو درک کنیم....عشق همون عشقه این ماییم که عوض شدیم....
واسه همین در واقع یه دفاعیه برای عشق نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد,خطابم در شعر عشقه:
همه حسش کردیم
باورش نه
همه فکر می کردیم
اولش نه
همه تنها ماندیم
اوش سر خوش
آخرش نه
عاقبت یخ بستیم
ما به عشق ایمان نیاوردیم
ما گمان میکردیم عاشق هستیم...
92/4/2 سالار
راستی یادتون نره در مورد این بحث اگه میتونین نظر بدین...ممنووووون