شعر کوه و شعر من
دمیده بود در آغوش کوه، از دل سنگ
به کوه گفتم شعرت خوش است و
تازه و تر
اگر درست بخواهی،
من از تو شاعر تر.
که شعرت از دل سنگ است و
شعرم از دل تنگ
فریدون مشیری
فریدون مشیری
او رفت...
ومن ماندم...
احساسم به او ازبین نرفت ولی حالا حس می کنم احساسم بر باد رفت...
اینروزا اونقدر دور و برم خالی هست که بتونم خودمو بهتر بشناسم ولی از خودمم فراریم,یه بلایی سرم اومده که نمیتونم هیچ کاری کنم فقط منتظرم ببینم دیگران چه تصمیمی می خوان برام بگیرن!!!
دیدین آدمایی رو که میخوان یه کاری خلاف میل شما براتون بکنن بعد میگن اینطوری برات بهتره,اینطوری خوشبخت میشی,اینطوری به آرزوت میرسی....بعد توام با خودت فکر میکنی:واای چقدر من براش مهمم ,چقدر به فکر منه... ولی وقتی کار از کار میگذره و همچی تمووم میشه اون میره پی زندگیش...وقتی یکم به خودت میای می بینی به جای تو تصمیم گرفته,به جای تو بریده ودوخته و تو فقط حق داشتی نگاهش کنی و محکوم شدی به مثه اون فکر کردن....
ولی ای کاش همیشه جای خودت تصمیم بگیری,شاید اون راست بگه وتصمیمت به نفعت نباشه ولی لااقل جای خودت زندگی کردی...نه اینکه بشینی و ببینی که دیگران برات چه نقشه هایی کشیدن....
چون دیگران هیچوقت به جای تو زندگی نمیکنن این خودتی که باید دنیاتو بسازی...
